...

 
 

مدتها بود انگار با دنیای ارتباطات قهر کرده بودم. اصلاً فراموش کرده بودم روزهایی بود که اگر هر روز به اینجا سری نمی زدم گویا روزم شب نمی شد. انگار همه چیز را از یاد برده بودم. و یک روز سر زدن به لیست شماره های تلفنم دلم را کوچک کرد. دلم پر زد برای آن روزها. آن روزهایی که آن روزها خسته ام کرده بود. برای دوستی های کوچک و عزیز. برای الهه، رزالین، عاطفه، الهام، اسما و.... برای میرعماد و همه ی بچگی اش. برای سیمرغ و تمام دلتنگی هایش، سید خندان و همه ی بی انصافی هایش، قیطریه و تمام تنهایی هایش. و حالا من بزرگترشده ام. 3 سال از آن آخرین روزها می گذرد. زندگی عوض شده. آدم ها عوض شده اند. دنیا تغییر کرده و من در حسرت آن روزهای بی تغییر دور هم بودن ها.

حرفم بد بودن اینجا یا آدم هایش نیست. ولی ای کاش آدم هیچ گاه بزرگ نمی شد. آن وقت دل کوچکش با یک شادی کوچک پر می شد و با یک تکان کوچک تمام غصه اش خالی.

گر چه بودن یک همزبان که حرف دلت را بفهمد همان دوستی های مهربان را برایت تداعی می کند. ولی دل تو برای هر کدام جایی کنار گذاشته و حالا جای آنهایی که دورند خالی شده. خالی خالی.

 

 




...

 
 

به جز حضور تو هیچ چیز این جهان را جدی نگرفته ام!!

حتی عشق را...




بانو

 
 

تو را بانو نامیده ام

بسیارند از تو بلندتر، بلندتر

بسیارند از تو زلال تر، زلال تر

بسیارند از تو زیباتر، زیباتر.

 

اما بانو تویی.

از خیابان که می گذری

نگاه کسی را به دنبال نمی کشانی.

کسی تاج بلورینت را نمی بیند.

کسی بر فرش زرین زیر پایت

نگاهی نمی افکند.

 

و زمانی که پدیدار می شوی

تمام رودخانه ها به نغمه در می آیند

زنگ ها آسمان را می لرزانند،

و سرودی جهان را پر می کند.

....

پابلو نرودا

با اندکی تلخیص




بازگشت

 
 

سلام دوباره اومدم. البته مطمئن نیستم که غیبت های طولانی گذشته دوباره تکرار نشه. ولی به قول خیام

از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن

                                              فردا که نیامده ست فریاد مکن

بر نامده و گذشته بنیاد مکن

                                              حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

فک می کنی دیگه کسی اینجا سر می زنه؟ نمی دونم.




 

 
 

تا حالا شده خدا ببوستتون؟ چند وقته خدا تند و تند منو می بوسه. یواش یواش داره لوسم می کنه.خجالت مرسی خدا جونم!!!




عشق

 
 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی برنامه ای نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و از من خداحافظی کرد میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه ازمجلس بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ای کاش این کار رو کرده بودم .................




باورت می شه همه چیز داره تموم میشه؟؟؟ باورت می شه چهار سال کنار هم بودن به همین سادگی گذشت؟ فرصت تغییرات خوب، فرصت بزرگ شدنت تموم شد؟ روز اولو یادت می آد؟ با مامانت اومده بودی. هممون با یه همراه اومده بودیم. همه نگران از ورود به محیط جدید و حالا همگی غمگین از ترک همون محیط. این روزای آخر تک تک خاطراتش جلو چشامه. دلم گرفته. یه حس دوگانه. خودمم نمی دونم خوشحالم یا ناراحت. ولی یه کم دقت کن تغییرات همه رو با یه کم دقت می توانی متوجه شی. جالبه نه؟؟لبخند




...

 
 

من در این تاریکی فکر یک بره روشن هستم که بیاید علف خستگی ام را بخورد.....




فکر می کنم این عبارت برای همه ما آشنا باشد. در چند ماهه اخیر بچه های دانشگاه خواجه نصیر احتمالاً وقت گذر از زیر پل سیدخندان با فریاد راننده های زیادی مواجه شده اند که فریاد می زده اند: سبلان 4 راه 2 نفر. گرگان سبلان 2 نفر. و جالب اینجاست که هیچ وقت بیشتر از تعداد 2 نفر توی این فریادها گفته نمی شه!!
بدترین قسمت مسئله رو وقتی درک می کنی که طبق معمول دقیقه 90 بخوای بیای دانشگاه و جلوی راهت رو تا چشم کار می کنه تاکسی های خطی ای گرفتن که باید با انواع و اقسام روش های پرش و آکروبات بازی که بلدی از بینشون رد شی. گاهی هم یا باید با یه فوت جادوگری غیب شی یا به کل کلاست رو بی خیال شی.

دیروز در یکی از همین رفت و آمدهای پرخطر و پر ماجرا سواری تاکسی سمندی زمانی که لحظه ای در کنار راه ایستاده بودم از روی پای من رد شد . فکر می کنم اینکه آسیبی به پایم نرسید را مدیون شانس و کفش محکمم هستم. 

ولی این سوال مطرحه که بالأخره این ماجرا به کجا خواهد کشید و پرونده این هتل پردردسر کی بسته خواهد شد.
  




 

 
 

چقدر توی دلم برات حرف واسه گفتن دارم. ای کاش تو هم گوش برا شنیدن داشتی.




Blog Skin